لینک های موضوعی
ورود عضوها
نگاهی به گالری
جستجو
یادداشت روز
به مناسبت 4 آذر سالروز وفات جبار باغچه بان
سنجش دیدگاهها

نگاهی به مقالات و مطالب
آمارسایت
گفتگوی باکارشناسان
جزئیات مقاله
راهبردهای پیشگیرانه از ldهم سو با فرایندهای رشدی کودک

رشد کودک در سالهای اولیه ی زندگی نقش بسیار مهمی در جریان زندگی او دارد به همین دلیل رشد کودک در سالهای اول زندگی


را می توان به شش جنبه ی عمده تقسیم کرد : رشدذهنی ، رشد حرکتی ،رشد مهارتهای دستی رشد اجتماعی ، رشد شخصیتی ، رشد گفتاری که در مجموع رشد کودک تعامل این6 جنبه ی عمده است که در هر جنبه کودک عقب بیفتد مطمئنا بر روی جنبه ی دیگر تاثیر می گذارد و به نوعی در مراحل رشد دچار اختلال می شود و اگر ما می خواهیم فرزندانی سالم (به تمام معنا ) داشته باشیم باید به این 6 جنبه توجهی خاص داشته باشیم البته در این راستا برای هر کدام از این جنبه ها دنیایی اطلاعات و روش پرورشی وجود دارد که ما باید با توجه به تفاوتهای فردی کودکان ، هوش ، استعداد ، توانایی های جسمانی برنامه هایی اجرا کنیم که فرزندمان دچار اختلال و مشکل نشود . در این راستا به جهت حساسیت 7 سال اول زندگی که نقش کلیدی آن را پدر و مادران گرامی بر عهده دارند ما باید طرح و برنامه هایی جهت پیش برد اهداف خاص رشدی را در نظر بگیریم .

والدین با استفاده از اندوخته های علمی خود ، وسایل واسباب بازی ها ، کتب ، مهد کودک ، تلویزیون ، کامپیوتر و ... می توانند در جهت هدایت اصولی و درست فرزندانشان گام بر دارند . ما میتوانیم از این امکانات و اطلاعات به نحوی استفاده کنیم که همسو بافطرت و رشدحقیقی کودکان باشدیا به گونه ای غلط و اشتباه به فرزندانمان آسیب های رشدی عمیق بزنیم . حال در موارد مختلف این آسیب ها یا اختلالات یادگیری در موردی خاص یعنی ( ناتوانیهای یادگیری ) [1]را مورد بررسی قرار می دهیم . زیراکه به طور کلی این اختلال و ناتوانی درتمامی عرصه های زندگی فرزندانمان تاثیری شگرف میگذارد به امید روزی که بتوانیم تمامی ساختارهای زیر بنایی را اصولی بنا کنیم . ناتوانی یادگیری به معنای وجود اختلال در یک یا چند فرآیند روانشناختی پایه بوده که به فهم یا استفاده از زبان نوشتاری ویا گفتاری مربوط می شود و می تواند به شکل عدم توانایی کامل در گوش کردن ، فکر کردن ، صحبت کردن ، خواندن ، نوشتن ، هجی کردن یا انجام محاسبات ریاضی ظاهر شود. این اصطلاح شرایطی چون معلولیت های ادراکی[2] ، آسیب های مغزی [3]، نقص

جزئی در کار کرد مغز[4]، نارسا خوانی[5] و آفازی رشدی[6] را در بر می گیرد
.

که با توجه به تعریف فوق ویژگیهای ذیل قابل دسترسی است
:

1- این کودکان دارای بهره هوشی تقریبا متوسط و یا بالاتر از متوسط می باشند
.

2- از نظر حواس مختلف ( بینایی ، شنوایی و ... ) سالم باشند
.

3- این کودکان از امکانات محیطی و آموزشی نسبتا مناسبی برخوردار هستند
.

4- این کودکان دارای نابهنجاری های شدید رفتاری نیستند
.

5- پیشرفت آموزشی این کودکان به طور قابل ملاحظه ای کمتر از بهره ی هوشی ، سن ، امکانات آموزشی که از آن بر خوردارند ، است . ( عدم هماهنگی بین هوش و پیشرفت تحصیلی
)

با توجه به این که میزان شیوع این اختلال در کودکان بین 12- 4 درصد گزارش شده است لذا برنامه ریزی برای تغییر و پیشگیری از این اختلال کاملا احساس می شود چرا که هزینه های مادی و روانی قابل ملاحظه ای بر دوش خانواده ، مدرسه و اجتماع می گذارد که اگر با این اختلال درست و اصولی برخورد شود جلوی بسیاری از این هزینه های سنگین گرفته میشود . حال هدف ما این این مطالب این است که تا حدامکان به شناخت مراحل رشدکلی فرزندانمان بپردازیم و تا جایی که امکان دارد محیط و شرایط رادر جهت تحقق اهداف عالی آموزش و پرورش و تربیت کودکانمان مهیاکنیم
.

درک مراحل رشد

همچنانکه کودک شما رشد میکند ، پیشرفت اوتوقف ناپذیر است و با سرعتی که ویژه خود او است انجام می گیرد ، ولی شما میتوانید آنرا تشویق و تحریک نمایید ، آنچه شما نمی توانید تغییردهید مراحل رشداو است
.


چند اصل کلی

رشد یک پدیده مستمر است . ممکن است در بعضی زمینه ها کند شود ولی هرگز متوقف نمی گردد .گاهی نیز به نظر می رسدکودک در زمینه های خاصی پیشرفت بیشتری نشان دهد اما در مقابل رشد در زمینه های دیگر کندتر می شود . از نظر سرعت رشد ، هیچ دو کودکی مثل هم نیستند . مثلا کودک شما حتما قبل از اینکه راه برود نشستن را می آموزد ، ولی زمانهای دقیق نشسن و راه رفتن او باسایر کودکان فرق خواهد داشت
.

رشد همچنین بستگی کامل به درجه بلوغ مغز ، دستگاه عصبی ، و سایر قسمتهای بدن دارد . تا زمانی که دستگاه عصبی ، عضلات ، و مفاصل به بلوغ کافی نرسیده باشند کودک نمی تواند راه برود به همین ترتیب و از همه مهمتر ، هیچ کودکی نمی تواند کنترل ادرار و مدفوع خود را بدست آورد مگر اینکه تمام ارتباطات عصبی بین مغز ، نخاع ، مثانه و روده شکل گرفته باشد . هر قدر تمرین نشستن روی لگن نمی تواند تغییری در این امر ایجاد کند . تکلم وابسته به رشد عضلانی و مغز است ، تا زمانی که دهان بزرگ ، کام قوس دار ، و زبان کوچکتر نشود ( بین 24 تا 36 هفتگی عمر کودک ) امواج و عضلات مربوط به تکلم قادر به تولید صداهای لازم برای بیان کلمات نخواهند بود .معمولا مغز تا قبل از 12 ماهگی رشد کافی برای حرف زدن پیدا نمی کند . تنها پس از رسیدن به این مرحله از رشد است که می توان حرف زدن را ( یاد داد
).

برخی بچه ها اولین کلمه خود را خیلی زود در 32 هفتگی و بعضی خیلی دیر در سه یا چهار سالگی ، به زبان می آورند . معمولا دخترها زودتر از پسرها حرف می زنند . اولین کلمات فرزند شما اسم هستند . بعد از آن کودک از فعل استفاده می کند . با ملاحظه دقیق کودکتان متوجه خواهید شد که رشد ، در زمینه هر مهارتی که تصورش را بکنید همیشه از سر به طرف پا پیش می رود. مثلا ، هر چند ممکن است عجیب به نظر برسد ، اولین مرحله راه رفتن کنترل سر است حفظ تعادل و ایستادن بر روی دوپا آخرین مراحل هستند . همچنانکه کودک شما بزرگتر می شود ، متوجه می شوید که همگام با بلوغ کودکتان ، مهارتهای وی ظریفتر و دقیقتر میشوند . مثلا تلاشهای اولیه برای صحبت کردن عبارتند ازتکان دادن و بالا وپایین بردن تمام بدن ، حتی تکان دادن دستها و پرتاب کردن پاها ، تا اینکه بالاخره گفتار به حرکات دهان و حالات صورت محدود می شود
.

کارکردن با کودک خود

برای ارائه کمک مناسب در زمان مناسب به منظور حداکثر ساختن شانس رسیدن فرزندتان به استعداد بالقوه کامل او ، باید تلاشهای خود را با مرحله ای از رشد که کودکتان در آن قرار دارد هماهنگ کنید
.

مابا ارائه پیشنهاد های ساده و عملی درجهت تحقق این مراحل گام بر می داریم . هدف از پیشنهادات داشتن کودکی شاد ، صمیمی ، و مطمئنی به محبت والدین است . در هیچ جا گفته نشده است که شما باید کجا ، چه موقع ، هرچند وقت یکبار ، یاچه مدت این فعالیتها را انجام دهید ، زیرا باید به طور خود انگیز و به مدت زمان طبیعی انجام شوند . به طور کلی هر موقعیتی برای تفریح ، بازی ، و نزدیکی به کودک زمان مناسبی است ، و بی حوصلگی کودک شما نشانه زمان توقف آن کار است . بنابراین می توان گفت روزی چهار یا پنج بار و هر بار سه یا چهار دقیقه ، حداقل تعداد دفعات لازم برای انجام هر فعالیت پیشنهادی است .هدف از این فعالیتها این نیست که کودک خود را تیز هوش کنید ، بلکه یکی از اهداف جانبی آن است که انتظارات غیر واقع بینانه برای کودک خود نداشته باشید ، و کودک خود را برای رسیدن به معیارهای دلبخواه و بی ضابطه ، تحت اجبار یا فشار قرا ندهید ، بلکه فقط به صورت حمایتگر در کنار او قرار گیرید . از آنجا که کودکان در سالهای اول زندگی بیش از هر زمان دیگری یاد می گیرند ، والدین مسئولیتهای سنگینی به عنوان معلمهای دلسوز و صبور در قبال کودکان پیش دبستانی خود به عهده دارند . تصورایفای نقش پدر یا مادر به عنوان معلم ، بسیار جذاب است . این نقشی است که سر گرم کننده وبی نهایت پر ثمر خواهد بود
.

رشد جابجایی حرکتی



هر چند ممکن است عجیب به نظربرسد ولی کودک شما برای اینکه راه رفتن ، دویدن ، لی لی کردن و پریدن را بیاموزد ابتدا لازم است توانایی کنترل سر خودرا به دست آورد بنابراین وقتی کودک شما درسن چهار هفتگی شروع به بلند کردن سر خود میکند ، در

واقع شاهد نخستین تلاشهای کودکتان برای راه رفتن هستید . در کلیه جنبه های رشد ، پیشرفت از سر به طرف پا صورت میگیرد بنابراین کنترل سر نخستین مرحله اساسی در جابجایی حرکتی است . در طی هفته های نخست ، پاها و دستهای کودک شما هر روز وضعیت رشد یافته تری به خود می گیرند که همه این وضعیتها گامهایی به سوی نیل به جابجایی حرکتی موفقیت آمیز است . پس از آن ، طی مراحلی کاملا محسوس ، کودک شما همزمان با قوی شدن عضلات ، با دستها و پاهای خود حرکات دقیقترو هماهنگ تری انجام می دهد ، این حرکات ابتدا کودک شما را قادر می سازد راست بنشیند ، سپس با چهار دست و پا حرکت کند ، بعد بایستد و سر انجام راه برود . البته برخی بچه ها قبل از اینکه یاد بگیرند راه بروند ممکن است بیاموزند با روشهای مختلف دیگری از مکانی به مکان دیگر نقل مکان کنند . برخی ازآنان در حرکت به وسیله غلتیدن مهارت می یابند ، عده ای ممکن است با جهشهای متوالی روی نشیمنگاه خود جلو بروند ، بعضی دیگر نیز با کمک یک دست و یک طرف باسن یاهردودست و دو طرف باسن حرکت می کنند ، و برخی دیگر نیزبا چهار دست و پا رو به عقب حرکت می کنند . وقتی که کودک شما بر حرکات اساسی لازم برای جابجایی حرکتی تسلط یافت ، آنها را دقیقتر و دقیقترمی سازد تا زمانی که بتواندبه راحتی بدود ، لی لی کند ، و بپرد وبعد نیز اسکیت کند ، سوار دوچرخه شود و بالا برود
.



رشد مهارتهای دستی

نوزادان در بدو تولد دارای چند بازتاب ( رفلکس ) غیر ارادی هستند . برای کسب مهارتهای دستی ابتدا باید این بازتابها از بین بروند . بازتاب چنگ زدن نوزاد ، که آنقدر نیرومند است که می تواند وزن او را تحمل کند . این بازتاب باید از بین برود تا کودک بتواند به طور ارادی چنگ بزند و چیزی را در دست بگیرد . بازتاب یکه خوردن نیز ، که همه نوزادان از آن بر خوردارند ، به صورت بازکردن انگشتان به شکل ستاره به طرف بیرون تظاهر می یابد . این بازتاب باید کنار گذاشته شود تا کودک بتواند نوشتن با مداد را بیاموزد . کودک خردسال از دهان خود به عنوان عضو اصلی لامسه استفاده می کند . بعدها انگشتان جای آن را می گیرند . در طی سال اول ، او چنگ زدن خود رااصلاح می کند ، طوری که به جای گرفتن مکعب با کف دست می تواند آن را بین انگشتان شست و اشاره خود نگهدارد . این پیشرفت ویژه است که ما را از سایر گونه های جانوران متمایز می کند . هیچگونه دیگری دارای چنین تواناییهای بر جسته استفاده از دستها نیست . پیشرفت مهم دیگر هنگامی است که کودک شما به آسانی جسمی را رها میکند در این حال عضلات مخصوص رهاسازی یاد گرفته اند در مقابل عضلات مربوط به نگهداشتن عمل کنند طوری که این دو گروه عضلات متضاد ، با یکدیگر همکاری می کنند . شمامی توانید با انجام فعالیتهای ارائه شده به کودک خود را کسب و تکمیل این مهارتها ، که هر روزه درغذا خوردن ، لباس پوشیدن ، و بازی به کار می روند و برای مستقل شدن او ضروری هستند ، کمک کنید
.

رشداجتماعی

کودکان از همان لحظه که به دنیا پا می گذارند به خوبی برای تعامل با والدین خودمجهزند ، آنها دارای غرایز اجتماعی هستند که والدینشان را تشویق میکند با کودک خود تبادل پیام کنند . به عبارت دیگر هم والدین و هم نوزاد برای اختلاط دو طرفه ای که زیر بنای تمامی تعاملهای اجتماعی است ، آماده اند . در مقابل ، ارتباط کودک با اسباب بازیها امری یک طرفه است و کودک نیز این را می داند . اسباب بازیها می توانند او را خوشحال کنند ولی خودشان خوشحال نمی شوند . در این نوع ارتباط ، هیچ نوع پسخوردی که بتواند سبب ایجاد رابطه ای گرم و مستمر گردد ، وجود ندارد . کودکان در جستجوی توجه محبت آمیز هستند که فقط انسانها می توانند آن را فراهم کنند و فقط انسانها ، بخصوص پدر و مادر هستند که می توانند با توجه محبت آمیز مخصوص به خود ، کودک را به موجودی اجتماعی تبدیل کنند . این پاسخ طلبی از دیگران در رفتار تمام کودکان خردسال مشهود است و اگر می خواهیم کودکانمان به بزرگسالانی اجتماعی و با محبت تبدیل شوند باید از همان ابتدا نیازهای آنها را برآورده سازیم و به آنها پاسخ دهیم . با این کار باعث می شویم آنها به افرادی پاسخ دهنده به دیگران با رفتاری دوستانه ، اجتماعی و بامحبت تبدیل شوند و در این صورت خدمت مناسبی به آنها کرده ایم زیرا دیگران نیز آنها را می پذیرند و دوست دارند . رابطه ای که کودک با والدینش و در وحله اول با مادرش ایجاد می کند ، طرحی کلی برای همه روابط دیگر او خواهد بود . کودکان با تقلید از ما اجتماعی می شوند . آنها ابتدا از حالتهای صورت تقلید می کند و بعد ازژستها ( اشارات ) ، بعد از حرکات و سرانجام از کل الگوهای رفتاری در همان فاصله زمانی کوتاه سال اول زندگی ، کودک بسیاری از تشریفات پایه اجتماعی را از والدین دریافت می کند و می آموزد . بنابراین پدر و مادر مسولیت دارند که آگاهی اجتماعی خود را بیش از هر زمان دیگری افزایش دهند . کودکان از بدو تولد به صداهای زیر انسانی پاسخ می دهند و از همین زمان است که شما باید شروع به صحبت کنید و همیشه به این کار ادامه دهید. با شروع به صحبت کردن با کودک خود ، اورا در مسیر اجتماعی شدن می اندازید
.


رشد شخصیتی

برای خوشبخت بودن ، کودکان ما باید قادر به سازگاریهای شخصی و اجتماعی موثری باشند . در فرهنگهایی که زندگی اجتماعی بسیار پیچیده است شخصیت حائز اهمیت میباشد . درک این نکته برای والدین مهم است که شخصیت کودک آنها بیشتر به آنچه


کودکشان از آنها یاد می گیرد بستگی دارد تا وراثت . فرضیه مبتنی بر ضرب المثل ( تره به تخمش می کشد ) مدتهاست منسوخ شده است . در نتیجه مسئولیت اینکه بچه ها چگونه از آب در می آیند به عهده پدر و مادر است و بنابراین باید مراقب باشند صفاتی را در کودکان خود پرورش دهند که بعدا در زندگی آنها مفید واقع شود
.

بسیاری ازویژگیهای شخصیتی کودک شما از قبیل توانایی برقراری ارتباط با مردم و سازگاری با آنها ، درس گرفتن از اشتباهات ، تمایل به همکاری و سخت کوشی ، قدرت مشاهده ، تمرکز و تحقیق و سرانجام توانایی خلاق ، دقیق ، مصمم و جاه طلب بودن در سرنوشت آینده کودک شما موثر است . تمامی این خصوصیات به کودک شما کمک میکنند ، در حالی که خصوصیاتی مثل تنبلی ، ناتوانی در تمرکز ، کندی تفکر و ناتوانی در بیان مقصود و احساسات ، باعث عقب افتادن کودک شما می گردد . والدین میتوانند تاثیر عمیقی بر اکتساب این خصوصیات شخصیتی داشته باشند و کمک زیادی به تحکیم صفات ذاتی از قبیل استقلال ، پاسخ دهی ( به آسانی لبخند زدن ) ، دقت ، خونسردی و اعتماد به نفس بنمایند . والدین همچنین مسئول انتقال خودآگاه یا ناخودآگاه صفات شخصیتی خود به کودکانشان می باشند . یک پدر یا مادر ناشکیبا به ندرت یک کودک صبور تربیت می کند . یک کودک سخت گیر غالبا والدین سخت گیری داشته است . سخت گیر بودن یک کودک غالبا پاسخ طبیعی به یک چارچوب خانوادگی سخت گیرانه است یک پدر و مادر خونسرد که هر مشکلی را به سادگی می پذیرد و با آن برخورد می کند ، بسیار به ندرت ممکن است فرزندی سخت گیر داشته باشد به یاد داشته باشید که تمامی زندگی کودک شما در سالها و حتی ماههای اول زندگی او شکل می گیرد . اگر نیازهای اساسی کودک شما بر آورده شود و به مقدار زیاد از محبت ، توجه و انگیزش برخوردار گردد ، احتمال اینکه در بزرگسالی انسانی شاد و خوشبخت باشد زیاد است
.

حال مابا بررسی علل ایجاد کننده ی ناتوانی های یادگیری یا LD که به هر نحوی در فرایند رشدی کودک دیده می شود می توانیم حتی المقدور از ایجاد LD با کنترل شرایط محیطی سالم و مناسب جلوگیری کنیم و این شرایط را تنها و تنها والدین محترم می توانند درست کنترل کنند که از صدمات روحی و روانی حاصل از شکستهای مختلف در طول زندگی آغازین از تولد تا مدرسه را به کمترین حد ممکن برسانند
.

علل احتمالی ناتوانیهای یادگیری

نظریات گوناگونی در اینکه چگونه اختلالات یادگیری به وجود می آید ابراز شده است که هر کدام این نظریات سعی کرده اند عوامل گوناگونی را برای آن در نظر بگیرند. منتهی باید در نظر داشت که به ندرت می توان یک عامل واحد را به عنوان ایجاد کننده نارسایی در نظر گرفت بلکه بهتر است گفته شود که پدیده پیچیده ای مانند اختلال یادگیری در اثر تعامل چندین عامل گوناگون به وجود می آید. بعضی از این عوامل به عنوان عامل اصلی نارسایی در نظر گرفته می شوند در حالیکه بعضی دیگر ممکن است عامل تسهیل کننده شرایط باشند و بنابراین هر کودکی باید در تمام زمینه ها مورد ارزیابی قرار گیرد تا اطمینان حاصل شود چه کسانی تحت این عنوان قرار می گیرند. امیدوار ( 1384 ) عواملی را که در ایجاد نارسایی ویژه در یادگیری به صورت مستقیم یا به عنوان تسهیل کننده سهم دارند را به صورت زیر طبقه بندی می کند
:


1- عوامل محیطی

محیط های متفاوتی که کودک با آنها سروکار دارد هر کدام به نوعی در چگونگی یادگیری و بر روی تمایل و انگیزه او برای یادگیری تأثیر می گذارند. این محیط ها را می توان به قرار زیر طبقه بندی نمود
.

الف – محیط خانه
:

تجربیات محیطی کودک در 5 یا 6 سال اول زندگی تأثیر عمیقی بر روی رشد شناختی و هوشی او دارد و زبان به عنوان یکی از ملزومات عمده بشر، همبستگی نزدیکی با این تجربیات اولیه و مخصوصاً با والدین دارد. والدین نه تنها موقعیت مناسب را برای رشد کودک در زمینه های گوناگون به وجود می آورند ، که می توانند به نوبه خود در اکتساب این زبان مؤثر باشند، بلکه خود آنها الگوی مناسبی نیز برای یادگیری کودک به شمار می روند. بنابراین اساس کارآمدی کودک در زبان، به آن طوری که بعداً در مدرسه از او انتظار خواهد رفت، در خانه بنا نهاده می شود. کودکان با نارسائی های یادگیری معمولاً از خانواده هایی هستند که فرزندان زیادی دارند
.

این خانواده ها در نظارت فرزندان خود، سهیم شدن در کارهای مدرسه آنها و شرکت در فعالیت های یادگیری خانه کم تر خود را درگیر می کنند (برایان و همکاران، 2001). یکی از عوامل مهم در این زمینه بودن باورهای معین والدین در زمینه پیشرفت درسی و کمک به فرزندان است (هوور- دمپسی و ساندلر، 1997). این والدین فکر می کنند ممکن است این کار باعث وابستگی کودکان به آنها شود (لوین و همکاران، 1999) در حالیکه مشخص شده است کودکانی که والدین پیشرفت درسی آنها را زیر نظر دارند تکالیف خود را صحیح تر انجام می دهند و نمرات بیشتری می گیرند (هالاهان و همکاران، 1999) . همچنین کودکانی که با یکی از والدین زندگی می کنند موارد بیشتری از مشکلات مانند نرفتن به مدرسه یا نارسایی یادگیری از خود نشان می دهند (مک دوگال و همکاران، 2004
).

ب- محیط مدرسه

کودکان زمان قابل ملاحظه ای از ساعات بیداری خود را در مدرسه می گذرانند و بنابراین روابط آنها با گروه همسن و کارکنان مدرسه از معلم گرفته تا مدیر و معاون و خدمتگذار و دیگران، تأثیر چشمگیری بر روی تجربیات آنان دارد. از جهت این که کودکان با نارسایی ویژه در یادگیری مشکلات زیادی در حوزه زبان و رفتار اجتماعی دارند نمی توانند به راحتی روابط گروهی مناسبی با دیگران بر قرار نمایند و در نتیجه از طرف گروه همسن و معلمان طرد می شوند. افزون بر این در مدرسه برای کوشش های خود کم تر مورد تشویق و تقویت قرار می گیرند و بیشتر از دیگران مورد انتقاد واقع می شوند (برایان، 1991) که به نوبه خود بر روی یادگیری آنان تأثیر می گذارد. معمولاً معلمان در کلاس توجه خود را بر روی چند شاگرد برگزیده، و اغلب اوقات آنهایی که از نظر درسی وضعیت خوبی دارند، متمرکز کرده ودر نتیجه به شاگردان دیگرتوجه کمتری می کنند به طوری که وقتی کودک با نارسایی های یادگیری به کلاس پنجم یا بالاتر می رسد بودن یا نبودن او در کلاس فرق چندانی نمی کند. افزون بر این گاهی مشکلات یادگیری ممکن است در اثر آموزش نامناسب مدرسه، یا حداقل برای بعضی از کودکان، باشد که در اثر عواملی همچون زیاد بودن شاگردان کلاس، عدم آگاهی معلم از اصول یادگیری، در نظر نگرفتن تفاوت های فردی و مانند آن باشد. مثلاً در مروری که در تحقیقات 40 ساله در زمینه نارسایی های ویژه در یادگیری شده است لوتینو و همکاران (2004) به این نتیجه رسیده اند که بعضی از کودکان نارساخوانی را به علت آموزش نادرست یا نداشتن تجربه در این زمینه کسب کرده اند
.

از طرف دیگر باید در نظر داشت که محیط مدرسه صرفاً برای آموزش و یادگیری برنامه درسی نیست بلکه در این محیط کودکان باید با یک برنامه پنهان ارزشها و رفتارهای قابل قبول نیز مواجه شوند. در اینجا هر کودکی باید با قوانین پیچیده راجع به چگونه شرکت کردن در کارهای کلاسی، شناساندن خود به دیگران، نحوه بیان دانسته ها، پیگیری کردن آموزش، انتقال نیازها به شیوه ای قابل قبول، مداخله نکردن در کار و صحبت های دیگران و مانند آن را یاد بگیرند که معمولاً کودکان با نارسایی ویژه در یادگیری فاقد آن هستند و در نتیجه به همین دلیل نیز ممکن است از طرف گروه همسن و معلمان طرد شوند
.

ج- محیط اجتماعی

روابط اجتماعی کودک با دوستان و گروه های اجتماعی دیگر نوع رشد اجتماعی، شناختی و عاطفی او را تعیین می کند. اگر این رابطه خوشایند و موفقیت آمیز باشد احساس رضایت و اعتماد به نفس، و اگر نا موفق باشد حالت ملال آوری به وجود می آورد. عدم موفقیت در روابط اجتماعی ممکن است به علت اشکال در ایجاد روابط یا نداشتن مهارت های اجتماعی لازم باشد. معمولاً کودکان با نارسایی ویژه در یادگیری آگاهی ندارند که هر رفتار معین آنها از طرف دیگران چگونه تلقی می شود و از همساز کردن خود با نقطه نظرهای دیگران ناتوان هستند و چون نیازهای دیگران در نظر گرفته نمی شود احتمال به وجود آمدن روابط مناسب با دیگران کاهش می یابد و در نتیجه همین تجربیات اجتماعی ناخوشایند ممکن است یادگیری آنان را تحت تأثیر قرار دهد. اعتقاد بر این است که همان ویژگی هایی که نارسایی درسی را به وجود می آورد نارسایی های اجتماعی را نیز ایجاد نماید (برایان، 1991
) .

د- محیط فرهنگی

امروزه جمعیت اغلب شهرها از گروه های فرهنگی و گاهی نژادی گوناگونی تشکیل شده است که به دلیل جابجایی و مهاجرت های فراوان روز به روز این تفاوت ها بیشتر می شود و مشکل عمده ای را برای آموزش کودکان با فرهنگ، محیط جغرافیایی، موقعیت اجتماعی– اقتصادی، زبان و نگرش های گوناگون به وجود آورده است. به همین جهت نیز تفاوت های قومی و فرهنگی در بین کودکان سن مدرسه در زمینه نارسایی ویژه در یادگیری و همچنین اختلال نقص توجه بیش فعالی پیدا شده است
.

فقر اقتصادی و فرهنگی نیز یکی از مشکلات عمده است که به نوعی با یادگیری ارتباط پیدا می کند زیرا در محیطی که والدین الزاماً با نیازهای اولیه زندگی کودکان درگیر هستند برای پرداختن به رشد هوشی و شناختی آنها فرصت کمتری به دست می آورند. در نتیجه این کودکان با زمینه تجربی بسیار محدودی وارد مدرسه می شوند که برای موفقیت کافی به نظر نمی رسد
.

از طرف دیگر وجود تعارض بین ارزشهای فرهنگی و قومی گروه های متفاوت نیز یکی از مشکلات عمده است که می تواند عامل تسهیل کننده ای برای نارسایی ویژه در یادگیری باشد . اگرچه این کودکان ممکن است با عضویت در گروه های معینی بعضی از مهارت های کلامی را به دست آورند اما از لحاظ مهارت خواندن عقب می مانند
.

ه- محیط فیزیکی

شرایط محیط فیزیکی از عواملی است که می تواند بر روی یادگیری تأثیر داشته باشد. هر چه این محیط تحریک و انگیزه محدود تری برای یادگیری فراهم کند احتمال بیشتری وجود خواهد داشت که کودک نارسایی در یادگیری داشته باشد. مثلاًمشخص شده است که در بعد از جنگ، حتی در زمانی که نشانه های پس آسیبی از بین رفته باشد کودکان ممکن است مشکلاتی همچون نارسایی ویژه در یادگیری داشته باشند (جونز وهمکاران، 2003
)

2- عوامل عاطفی

در بیان رابطه بین نارسایی های یادگیری و مشکلات عاطفی نظریات متفاوتی وجود دارد. به اعتقاد بعضی نارسایی های یادگیری در اثر اشکالات عاطفی به وجود می آیند و بنابراین باید از طریق روش های روان شناختی اعتماد به نفس لازم را در کودکان ایجاد کرد، خود پنداره آنان را افزایش داد و علایق آنان را کشف نمود تا نارسایی های یادگیری ناشی از آنها نیز درمان شود. بعضی دیگر معتقد هستند مشکلات عاطفی در اثر نارسایی های یادگیری به وجود می آیند و بنابراین باید با به کار گرفتن روش آموزش مستقیم سعی در از بین بردن نارسایی یادگیری کرد تا عوامل عاطفی نیز به تدریج ضعیف شده از بین بروند
.


3- عوامل فیزیکی

بعضی از عوامل فیزیکی نیز به گونه ای با نارسایی های یادگیری ارتباط پیدا می کنند و بدین جهت باید اطمینان حاصل شود وجود نارسایی در اثر بودن این عوامل نباشد . عوامل عمده ای که در این زمینه دخالت دارند به قرار زیرند
:

الف – اختلالات شنوایی: بعضی از کودکان به علت داشتن اشکالاتی در مکانیسم شنوایی اطلاعات و آموزش را به خوبی نمی شنوند و در نتیجه در یادگیری آنان اختلالاتی به وجود می آید. مثلاً موچینک و همکاران (2004) پیدا کردند که بعضی از این کودکان در یک پس زمینه صدایی قادر نیستند خوب بشنوند و باید در نظر داشت که در زمینه شنوایی حتی اختلالات بسیار جزئی نیز می تواند یادگیری کودک را تحت تأثیر قرار دهد زیرا اولاً بر روی ارتباط بر قرار کردن کودک با معلم، گروه همسن و دیگران تأثیر دارد ثانیاً شنوایی لازمه ای اساسی برای یادگیری زبان است و اگر کسی در این زمینه اختلال داشته باشد در زمینه یادگیری نیز با اشکال روبرو خواهد شد. پیدا شده است که وجود اشکال در گوش میانی می تواند اختلالات رشدی و درسی در کودکان ایجاد کند (تورنه، 2004
).

ب- اختلالات بینایی: توانایی خوب دیدن از موارد لازم برای آموختن مهارت های یادگیری است و بنابراین اختلال در این توانایی در یادگیری کودکان نارسایی به وجود می آورد. منتهی باید در نظر داشت که این اختلالات به تنهایی نمی توانند به عنوان عامل اصلی در نظر گرفته شوند (الیتسکی و نلسون، 2003). افزون بر این درمان کردن مشکلات دیداری فقط بخش کوچکی از مشکلات خواندن را درمان می کند و نارسایی های زیر بنایی را که عامل بسیاری از نارسایی های یادگیری هستند از بین نمی برد (ایوانز، 1999) گرچه تمرین های چشمی به صورتی که در درمان بینایی مورد استفاده قرار می گیرند در زمینه نارسایی تأثیر داشته باشد، اما در هر حال معلم باید به نشانه هایی همچون چرخاندن سر ، خم کردن سر به جلو، داشتن تنش در کارهایی که نیاز به دیدن از نزدیک دارد، نگاه کردن به دور، مالیدن بیش از اندازه چشم، اجتناب کردن از کار با اشیایی که به چشم نزدیک هستند، حالت نشستن و مانند آن توجه داشته باشد
.



ج- آسیب مغزی

کسانی که از زاویه پزشکی به نارسایی های یادگیری نگاه می کنند آسیب مغزی ناشی از ضربه ها و عفونت ها را به عنوان عامل ایجاد کننده نارسایی های یادگیری در نظر می گیرند. افرادی که آسیب مغزی دارند نشانه های جسمی، عاطفی ، شناختی گوناگونی از خود نشان می دهند که از آن میان می توان به سر درد، سرگیجه، کاهش تمرکز، مشکلات حافظه، زود رنجی، خستگی، اختلالات دیداری، حساسیت به صدا، مشکل در قضاوت، افسردگی و اضطراب اشاره نمود. اگرچه بسیاری از این نشانه ها در طول زمان از بین می روند بعضی از آنها ممکن است به صورت دائم باقی بمانند (رایان و اشتراوس, 2003). از لحاظ اینکه قسمت های مختلف مغز جنبه های گوناگون یادگیری را کنترل می کنند هر نوع آسیبی که به بافت های مغزی وارد شود ممکن است جنبه معینی از یادگیری را تحت تأثیر قرار دهد. مثلاً مشخص شده است که حملات غش ناشی از ضایعات در نیمکره چپ مغز با نارسا خوانی و نارسایی در هجی کردن ارتباط دارد (برایر و همکاران، 2005). به همین ترتیب نقص در کارکرد نظام عصبی مرکزی نیز به عنوان یکی از شایع ترین علل نارسایی های یادگیری مطرح می شود که ممکن است در اثر عوامل گوناگونی ایجاد شده باشد. مثلاً شایویتز و همکاران، (2002) پیدا کرده اند که نوعی اختلال عصبی در نارساخوانی وجود دارد که در سنین پایین نیز قابل تشخیص است. همچنین تأخیر در رشد مکانیسم های عصبی که در اثر عواملی همچون عفونت، مشکلات دوره حاملگی مادر، تغذیه و مانند آن باشد نیز نارسایی یادگیری به وجود می آورد
.

از طرف دیگر کودکان نارس نیز نسبت به کودکان عادی خطر پذیری بیشتری برای نارسایی یادگیری دارند (اولسن و همکاران، 1998).مثلاً در یک مطالعه طولی پیدا شده است که در بین این کودکان مواردی از نارسایی های یادگیری، اختلالات زبانی، اختلالات خفیف عصبی و مشکلات کلی مربوط به مدرسه بیشتر از کودکان دیگر بود (چارکر و همکاران ، 1998
).





د- چیرگی مغزی

به اعتقاد بعضی نارسایی ویژه در یادگیری در میان چپ دست ها، کسانی که چیرگی دو طرفه دارند، کسانی که هنوز چیرگی مغزی در آنها ایجاد نشده است، کسانی که چیرگی مغزی خود را عوض کرده اند فراوانتر از کودکان دیگر است و بنابراین می تواند به عنوان یکی از عوامل در نظر گرفته شود. اورتون (1937) معتقد بود که وارونه نویسی حروف و کلمات در این کودکان در اثر ایجاد نشدن چیرگی مغزی در نیمکره چپ مغز، یعنی جایی که تقریباً 90 درصد افراد بزرگسال به عنوان مرکز زبان در نظر گرفته می شود، به وجود می آید زیرا دخالت کردن نیمکره راست مغز در جنبه های زبانی مشکلاتی را به وجود می آورد. مثلاً پیدا شده است عدم جانبی بودن شنیداری در بخش پیشانی مغز با نارساخوانی در ارتباط است و به عنوان عامل عمده در نارسایی در زبان در نظر گرفته می شود (اورس و همکاران ، 2005). کارکرد نادرست بخش پیشانی مغز باعث نوعی تکانش گری شناختی در این کودکان می شود (دونفرانسسکو و همکاران ، 2005
).



ه- تفاوت های جنسی
:

تحقیقات اولیه نشان دهنده این است که پسرها بیشتر از دخترها در معرض نارسایی های ویژه قرار می گیرند. در مروری که بر ادبیات تحقیق انجام گرفته است پیدا شده است که حتی زمانی که میزان خطا در این مطالعات به حداقل رسانده شود نیز این تفاوت هنوز وجود دارد (لایدرمن و همکاران، 2005) دامنه این تفاوت بین 2 تا 8 برابر است (شایوتیز و همکاران 1998) . میستر و همکاران (2001) فراوانی نارسایی های یادگیری را 1/84، نابهنجاری های نوشتاری را 5/56 و اختلال نقص توجه بیش فعالی را 1/39 درصد در پسرها تخمین می زنند. واقعیت این است که مردهای بیشتری با نارسایی های یادگیری وجود دارند که ممکن است به نوعی در ارتباط با کروموزوم جنسی باشد (مویر، 2000). مثلاً (راتر و همکاران، 2004) پیدا کرده اند که مشکلات خواندن در پسرها بیشتر از دخترهاست. بنابراین جنسیت می تواند به عنوان یکی از عوامل به وجود آورنده نارسایی ویژه در یادگیری در نظر گرفته شود اما تحقیقات نشان می دهند که این تفاوت خیلی چشمگیر نیست (شایویتز و شایویتز، 1995 و لیون، 1995
).

اگرچه بسیاری از ویژگی های نارسایی های یادگیری پسرها و دختر ها شباهت دارد، گاهی تفاوت هایی در آنها یافت می شود. مثلاً دخترها معمولاً مشکلات بیشتری در حوزه شناختی، زبانی و اجتماعی دارند در حالی که پسرها پرخاشگری و از دست دادن کنترل خود را بیشتر نشان می دهند (شایویتز و شایویتز ، 1998). و همچنین گل (1990) گزارش می کند که دخترها نارسایی های درسی خود را بیشتر در حوزه خواندن و ریاضیات و پسرها در توانایی های دیداری– حرکتی ، هجی کردن و زبان نوشتاری نشان می دهند
.

و- مشکلات فیزیکی دیگر
:

یادگیری فرآیندی فعالانه است که نیاز به کودکی هوشیار، پر انرژی و قادر به تمرکز در دراز مدت دارد. بنابراین برخورداری از سلامت بدنی برای یادگیری ضروری است و عواملی همچون بیماری های طولانی و غیبت های مداوم از کلاس که از آنها ناشی می شود می تواند در یادگیری مداخله نماید
.


4- عوامل هوشی

هوش یکی از شاخص هایی است که می تواند تعیین کند آیا کودک توانایی آن را دارد که بهتر از آنچه که فعلاً است به یادگیری مهارت ها برسد یا نه و بنابراین می تواند نقش مهمی در یادگیری و نارسایی های مربوط به آن داشته باشد. اگر چه روانشناسی تربیتی در مقایسه با حوزه های دیگر در پذیرش اینکه نارسایی های ویژه در یادگیری ممکن است ارثی باشد مشکل دارد (پلامین و والکر، 2003 ) ، وجود نارسایی در یادگیری در اختلالات کروموزومی، مانند کروموزوم شماره 3 ( اشتاین و همکاران، 2004) سندرم ولف– هیرشهورن که حذف بازوی شماره 4 است (وان بورسل و همکاران، 2004) سه تایی شدن بازوی بلند کروموزوم شماره 9، سندرم پردار– ویلی که سهم پدر از بازوی دراز کروموزوم شماره 15 (

نویسنده : زراعتی نیشابوری
عنوان گروه : گروه مشکلات یادگیری

نظر شما

نام * :
وب سایت :
ایمیل :
نظرات : *
کد امنیتی : *